« در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره
این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ، کجا
ندیده ای مرا ؟ »
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 23:51  توسط Faed
|
و حدس می زنم شبی مرا جواب می كنی
و قصر كوچك دل مرا خراب می كنی
سر قرار عاشقی همیشه دیر كرده ای
ولی برای رفتنت عجب شتاب می كنی
من از كنار پنجره تو را نگاه می كنم
و تو به نام دیگری مرا خطاب می كنی
چه ساده در ازای یك نگاه پاك و ماندنی
هزار مرتبه مرا ز خجلت آب می كنی
به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام
تو كمتر از غریبه ای مرا حساب می كنی
و كاش گفته بودی از همان نگاه اولت



+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 23:52  توسط Faed
|
برای من شکسته نگو
که دلی دارم شکسته تر از سکوت
شکسته از درد
شکسته از زخم
شکسته از عشق
شکسته از گناه
شکسته از تنهایی
بر خواهم داشت این تکه های تنهایی را
و لباسی خواهم دوخت سپید از این همه سیاهی
برای خودم توشه ای خواهم ساخت پر از محنت و رنج
شاید خدا مرا بخشید
شاید...



+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 21:54  توسط Faed
|
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 21:4  توسط Faed
|
کدامیک از ما بدجنس تریم؟
من؟
که آرزوی کشیدن موهایت یکدم رهایم نمی کند؟
یا تو؟
که همیشه هوس کندن گوش هایم آزارت می دهد؟
بدجنس!!
کدامیک بچه تریم؟
من؟
که کودکانه بهانه چشمهایت را می گیرم؟
یا تو؟
که بچه گانه شعرم را خط خطی می کنی؟
کدامیک عاشق تریم؟
من؟
که ذره ذره وجودم چون شمع در حسرت نگاهت آب می شود؟
یا تو؟
که شعله نگاهت هردم شعله ور نگشته خاکسترم می کند؟
کدامیک بازیگوش تریم؟
من؟
که دلم بازیچه بازی موهایت در نسیم هر لحظه به
شوق بوییدن زلفت می تپد؟
یا تو؟
که با هر کرشمه ات بیچاره دلم را به بازی گرفته ای؟
... ها؟! ...کدامیک؟
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 23:17  توسط Faed
|
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 0:0  توسط Faed
|
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود
خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود
بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید
از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید
بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت
دلش از زمزمهء نور عطش می بارید
ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید
بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد
پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت
پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد
وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد
بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد
و کسی کودک احساسش را تاب نداد
سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود
کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود
تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 8:28  توسط Faed
|
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 23:9  توسط Faed
|
دستانت را بگشای ومرا در آغوش گیر
که نیاز است بر این جسم حقیر و بی جان
که تو باشی و بگویی با منی ونه تنها
که تا ابد مرا نوازش کنی و دوست بداری
چشمانت را بگشای و مرا در اعماق نگاهت غرق کن
که چه لذت بخش است غرق شدن در اعماق وجودت
که تو باشی و من
که تا ابد ببویم عطر خوش دشت بی پایانت را
درکم کن و مرا بفهم
که من از آن تو و تو از آن منی
گیسوانم را در بر گیر و نوازش کن
که ریسمانیست برای رسیدن به دیار غربت
دیار غربتی که در وجود نا توانم خیمه زده
مرا در یاب
که تو لایق ترین و بهترینی...


+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 21:49  توسط Faed
|
گفتی : نباید می رفتی.
گفتم : نرفتم ، ماندم.
گفتی: به قهر رفتی .
گفتم: دیروز به تو نرسیده ام که امروز رفته باشم ، من از آغاز از نخستین دیدار در کنار تو مانده ام.
گفتی : هوایم را از صدایت پر کردی و یک روز بی خبر صدا را بریدی و رفتی ....
گفتم : دور یا نزدیک چه فرقی می کند اگر صدا را می شنوی.
گفتی: نزدیکتر باید می آمدی.
گفتم : فاصله در نگاه ماست ، اگر مرا نزدیکتر می خواهی با من حرکت کن نایست ، با من بیا ...
گفتی : کجا؟؟
گفتم : به نزدیک ترین جای این گره به امن ترین جای این صدا که ما را به جانب یکدیگر پرتاب می کند. صدایی مشترک که دریا شدن را به ما می آموزد.
گفتی : می دانم ، بازگشت صدای خود را از من می خواهی؟ من شاید انعکاس صدای تو نبودم.
گفتم : بودی ، هستی ، خواهی بود ... من از توگلایه ندارم .
گفتی: من سایه توام ، " سایه " نه "گلایه".
گفتم : باش ، در من باش ، نه بیرون از من .
گفتی : هستم ، هستم ، اما تو نباید می رفتی .


+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 0:11  توسط Faed
|